امروز، دوم شهریور تولدم است. 35 ساله شدم و باورم نمیشود، مثلِ همه.
دیشب سفر دو هفتهای، با پیاده کردن وسایل و چمدان و رختخوابها، به پایان رسید. روزِ آخر سفر، دختردایی همسرم تماس گرفت و خبرِ فوت پدرش را داد، تهران بودیم و از همانجا به سمت روستایِ مادری همسرم حرکت کردیم، از قرار دایی وصیت کرده بود در روستای پدریاش به خاک سپرده شود، هرچند همسر و خانوادهاش خیلی این حرف را قبول نداشتند.مادرم که همسفر ما بود، تهران خانه خاله ماند و قرار شد با هواپیما برگردد هم بخاطر وضعیت درد کمر و فتق و هم بخاطر اینکه شرکت در مراسمی که هیچکس را در آن نمیشناخت خیلی برایش راحت نبود. در مراسم شرکت کردیم، تعداد کم تشییع کنندگان و سریع تمام شدن مراسم در مسجد، بیتاب نبودن وابستگان مرحوم و اینکه مراسم اصلی که مردم شرکت میکنند مراسم سوم و هفتم است، چیزهایی جالب توجه بودند. قبرستان روستا که در دامنهی کوه واقع شده بود و از یک طرف با سرازیری به روستا و از بقیهی اطراف به کوه ختم میشد، قبرهایی مثل شهر داشت، با سنگهایِ براق و عکس حک شدهی فرد، بالای سر هر مزار، درخت سرو یا گلدانهای گل کاشته شده بود، علیرغم گرمایِ آفتاب، سایه بسیار خنک بود و باد بسیار خنکی میوزید، زنها موقع دفن، دورتر گوشهای نشسته بودند و به آرامی گریه و مویه میکردند، من با بچهها در ماشین نشسته بودیم و از کمی دورتر نظارهگر مراسمِ آرام دفن بودم و البته سعی میکردم حسین را سرگرم حرف و صحبتهای دونفره کنم تا کنجکاویِ آزاردهندهای در مورد گذاشتن مرده در خاک» برایش ایجاد نشود. البته که از فاصلهای که ما بودیم، با حضور افراد دور قبر چیزی از دفن کردن مشخص نبود. زنها بدون حضور بر سر مزار تازه، رفتند، مردها هم رفتند، مردی که پسردایی ننهجان (مادر همسر) و هم شوهر خواهرش بود، بعد از مراسم دوباره تلقین را با صدای بلند میخواند، ما چند نفر بر سر مزار فاتحهای خواندیم و به مسجد رفتیم، مردم در حال متفرق شدن بودند، به خانهی تابستانی دایی در روستا رفتیم، خانهای بازسازی شده، با دیوارهای تا داخل خانه پیویسی شده با یک حیاط دوستداشتنی با یک باغچهی مربع و بوتههای گل محمدیِ بدون گل، و درختان تناور گردو در اطراف حیاط و تاکهای پیچیده به داربست با انگورهایِ آویزان، زیبا بود. حسین گرسنه بود و پیش از خوردن ناهار خواب رفت، بیدار هم که بود عدس پلو با گوشت چرخکرده و کشمش را عمراً نمیخورد. کنارِ ناهار سبزی و دوغ محلی بود که به منِ گرسنه چسبید، فاتحه خواندم که این چسبیدن به روحش برسد!
بعد از ناهار، بههمراه ننهجان، به سمت خانه حرکت کردیم، برادر، خواهر همسر و همسرش با ماشین دیگری همراه ما بودند. با چند توقف در راه، نهایتا ساعت 10:30 شب رسیدیم، با جیغهای مداوم علی و کلکلهای دو نفرهی حسین و علی.
گفتم که امروز تولدم است، دیشب مادر عزیزم، تولدم را تبریک گفت و گفت یک کیف بزرگ و یک کیف پولی برای هدیهام خریده است، تشکر کردم و گفتم عکسش را بفرستد. فرستاد و راستش توی ذوقم خورد! از رنگش و از طرحش. امیدوارم از نزدیک، بهتر از عکسش باشد. دندانِ اسب پیشکشی را نمیشمارند، و مادر با توجه به رنگ و مدلی که خودم دنبالش بودم کیف را انتخاب کرده بود با این حال منِ سختگیر، نپسندیدم. این موضوع حسِ قدرناشناسی را به من القا میکند و شرمنده میشوم. کاش قبل از خرید عکسش را فرستاده بود، انتخابش نمیکردم، آن هم کیفی با قیمتِ بالا.
معمولا پیامهای واتس اپ را چک نمیکنم، همسر بعد از تبریک تولد گفت که عمهها توی گروه تبریک گفتهاند (و دستشان درد نکند که یادآوری کردند!)، پیامها را خواندم و بیش از همه پیام عمه ز به جانم نشست! مخصوصا که خیلی اهل پیام دادن نیست، نوشته بود قدیما که بچه بودی، فکر میکردم ایکاش 2 شهریور مامانت هزار قلو بدنیا میآورد، هسر سال یاد این آرزوی شیرین میفتم و از تصور هزار مر لذت میبرم». سپاسگزارم بخاطر مادر، همسر، خانواده، عمههایم و تمام داشتههایِ ارزشمندم که از ریشهی خانواده نشات میگیرند.
هم ,یک ,مراسم ,تولدم ,کردیم، ,بود، ,و از ,بود و ,بعد از ,همسر و ,که از

درباره این سایت