چند وقت بود که یاد بچگیهای حسین میافتادم و دلم تنگ میشد، برای کوچیکی حسین (مگه الان خیلی بزرگه؟ یا اصلا مگه بزرگه؟!) با خودم میگفتم آدم دلش برای اوضاع یه دورهای تنگ میشه، بعضی چیزها میشه سمبل اون دوره. مثلا دورهی کودکی حسین.
توی همین حین و بین اتفاقی آرشیو وبلاگ رو چک کردم و به همون دورهای که حس دلتنگی داشتم براش رسیدم، آرشیو پر بود از پستهای ثبت موقت. پستهای من اغلب وقتی ثبت موقت میشن که مضمون دلخوری، گلایه یا شکایت داشته باشن، و بله اون پستها اکثرا همین اوضاع رو داشتند. خاصه یکیشون که تکههای شکستهی دلم رو توش به وضوح میدیدم. دلم برای اون روزای خودم سوخت. و فکر کردم چقدر پیشرفت کردم. بالغتر شدم. شاید نه زیاد، ولی خیلی بهترم. یادم افتاد اون دوره چقدر از نخوابیدنهای حسین و از مخالفتها و لجبازیهاش بر سر هر چیز، نابود و ناتوان و بیچاره بودم.
و بعد با خودم فکر کردم، زمان، خیلی وقتا سختیها و دردها رو میشوره میبره و فقط دلتنگی از یه تصاویری برات میگذاره. همه چیز همینقدر میتونه خارج از واقعیت تداعی بشه، حتی برای توئی که اول شخص تمام اون روزها و خاطرات بودی. پس حتی به احساست نسبت به گذشته هم به عنوان دلیل و برهان نگاه نکن. آنچه درسته باید از مغز بربیاد.
داشتم توی وبلاگ دوستم کامنت میگذشتم، احساس نیاز کردم دوباره کامنتم رو خودم بخونم. که یادم بمونه، که یادم بمونه دیشب چقدر از درد و غصهی حسینم درد کشیدم و به چی فکر میکردک و یادم بمونه امروز چند ساعت قبل از اولین تجربهی کلاس و همکلاسیاش چقدر از پیشدبستانی رفتنش ذوقزده و پر از هیجانم.
من حتی گاهی فکر میکنم کاش بچهام برمیگشت توی شکمم، امن و آروم.
خیلی دردناکه وقتی اتفاقی یا دردی یا رنجی یا غصهای برای بچهات رخ میده و تو اونو میبینی، درد به جونت میشینه چون وقتی نگاهش میکنی قسمتی از وجودت رو روبروت میبینی که یه روز ازت جداش کردن.
ولی بعدشم میبینی اون داره از تو تناورتر و بزرگتر و وسیعتر میشه، کِیف میکنی که وجودت انقدر داره گسترده میشه.»
امروز، دوم شهریور تولدم است. 35 ساله شدم و باورم نمیشود، مثلِ همه.
دیشب سفر دو هفتهای، با پیاده کردن وسایل و چمدان و رختخوابها، به پایان رسید. روزِ آخر سفر، دختردایی همسرم تماس گرفت و خبرِ فوت پدرش را داد، تهران بودیم و از همانجا به سمت روستایِ مادری همسرم حرکت کردیم، از قرار دایی وصیت کرده بود در روستای پدریاش به خاک سپرده شود، هرچند همسر و خانوادهاش خیلی این حرف را قبول نداشتند.مادرم که همسفر ما بود، تهران خانه خاله ماند و قرار شد با هواپیما برگردد هم بخاطر وضعیت درد کمر و فتق و هم بخاطر اینکه شرکت در مراسمی که هیچکس را در آن نمیشناخت خیلی برایش راحت نبود. در مراسم شرکت کردیم، تعداد کم تشییع کنندگان و سریع تمام شدن مراسم در مسجد، بیتاب نبودن وابستگان مرحوم و اینکه مراسم اصلی که مردم شرکت میکنند مراسم سوم و هفتم است، چیزهایی جالب توجه بودند. قبرستان روستا که در دامنهی کوه واقع شده بود و از یک طرف با سرازیری به روستا و از بقیهی اطراف به کوه ختم میشد، قبرهایی مثل شهر داشت، با سنگهایِ براق و عکس حک شدهی فرد، بالای سر هر مزار، درخت سرو یا گلدانهای گل کاشته شده بود، علیرغم گرمایِ آفتاب، سایه بسیار خنک بود و باد بسیار خنکی میوزید، زنها موقع دفن، دورتر گوشهای نشسته بودند و به آرامی گریه و مویه میکردند، من با بچهها در ماشین نشسته بودیم و از کمی دورتر نظارهگر مراسمِ آرام دفن بودم و البته سعی میکردم حسین را سرگرم حرف و صحبتهای دونفره کنم تا کنجکاویِ آزاردهندهای در مورد گذاشتن مرده در خاک» برایش ایجاد نشود. البته که از فاصلهای که ما بودیم، با حضور افراد دور قبر چیزی از دفن کردن مشخص نبود. زنها بدون حضور بر سر مزار تازه، رفتند، مردها هم رفتند، مردی که پسردایی ننهجان (مادر همسر) و هم شوهر خواهرش بود، بعد از مراسم دوباره تلقین را با صدای بلند میخواند، ما چند نفر بر سر مزار فاتحهای خواندیم و به مسجد رفتیم، مردم در حال متفرق شدن بودند، به خانهی تابستانی دایی در روستا رفتیم، خانهای بازسازی شده، با دیوارهای تا داخل خانه پیویسی شده با یک حیاط دوستداشتنی با یک باغچهی مربع و بوتههای گل محمدیِ بدون گل، و درختان تناور گردو در اطراف حیاط و تاکهای پیچیده به داربست با انگورهایِ آویزان، زیبا بود. حسین گرسنه بود و پیش از خوردن ناهار خواب رفت، بیدار هم که بود عدس پلو با گوشت چرخکرده و کشمش را عمراً نمیخورد. کنارِ ناهار سبزی و دوغ محلی بود که به منِ گرسنه چسبید، فاتحه خواندم که این چسبیدن به روحش برسد!
بعد از ناهار، بههمراه ننهجان، به سمت خانه حرکت کردیم، برادر، خواهر همسر و همسرش با ماشین دیگری همراه ما بودند. با چند توقف در راه، نهایتا ساعت 10:30 شب رسیدیم، با جیغهای مداوم علی و کلکلهای دو نفرهی حسین و علی.
گفتم که امروز تولدم است، دیشب مادر عزیزم، تولدم را تبریک گفت و گفت یک کیف بزرگ و یک کیف پولی برای هدیهام خریده است، تشکر کردم و گفتم عکسش را بفرستد. فرستاد و راستش توی ذوقم خورد! از رنگش و از طرحش. امیدوارم از نزدیک، بهتر از عکسش باشد. دندانِ اسب پیشکشی را نمیشمارند، و مادر با توجه به رنگ و مدلی که خودم دنبالش بودم کیف را انتخاب کرده بود با این حال منِ سختگیر، نپسندیدم. این موضوع حسِ قدرناشناسی را به من القا میکند و شرمنده میشوم. کاش قبل از خرید عکسش را فرستاده بود، انتخابش نمیکردم، آن هم کیفی با قیمتِ بالا.
معمولا پیامهای واتس اپ را چک نمیکنم، همسر بعد از تبریک تولد گفت که عمهها توی گروه تبریک گفتهاند (و دستشان درد نکند که یادآوری کردند!)، پیامها را خواندم و بیش از همه پیام عمه ز به جانم نشست! مخصوصا که خیلی اهل پیام دادن نیست، نوشته بود قدیما که بچه بودی، فکر میکردم ایکاش 2 شهریور مامانت هزار قلو بدنیا میآورد، هسر سال یاد این آرزوی شیرین میفتم و از تصور هزار مر لذت میبرم». سپاسگزارم بخاطر مادر، همسر، خانواده، عمههایم و تمام داشتههایِ ارزشمندم که از ریشهی خانواده نشات میگیرند.
پنج سال پیش بود، امتحانات پایان ترمم با رفتن الی همزمان شده بود و ما خونهی خاله بودیم. حسین شش ماهه بود و شب رفتن الی دوتا از دوستای صمیمیش اومده بودن اونجا، الی لپتاپش رو پر کرده بود از عکسهای خانوادگی و دوستانه و آهنگهای پرخاطره. و لحظهی رفتنش چقدر سخت و پر ابهام بود. یه دختر تنها بدون بورس تحصیلی و فقط با پذیرش از دانشگاه توی شهری از آمریکا که حتی یک هموطن توش نبود قرار بود تحصیل کنه. تنها رفت. و پنج سال اونجا تنها موند و خاله به هر دری زد نتونست ویزای اونجا رو بگیره. الی اونجا با یک آمریکایی ازدواج کرد. و حالا بعد از پنج سال به همراه همسرش اومدن. فیلم لحظهی رسیدنش و در آغوش کشیدنش توسط خاله دلم رو میبرد. اون لحظات رفتن مرور میشد و شوق و ارزش این لحظه برام پر رنگتر. دعا کردم که این سفر پر از خاطره و حس خوب و کم کردن نگرانیها و دلتنگیهای خاله و الی باشه. انشاءالله خدا هیچ مادری از بچهاش حتی برای موفقیتهای بزرگ اینقدر دور نمونه و خدا که همهی دلتنگیهای و انتظارها پایانش خوش باشه
بعد از چندین روز با هم رفتیم خونهی ننه (مامان محسن) کوچهشون از ادامهی مراسم فاتحه همسایه شلوغ بود و جای پارک نبود، ماشین رو نبش کوچه پارک کردیم، از همونجا تا توی خونه و کل سه ربع زمانی که اونجا بودیم گیر نقهای علی و حسین بودیم، حسین که از نگرانی اینکه ننهجان یا آقاجان بخاطر موهاش بگن مبارکه استرس داشت و نعره میزد بریم خونه و بعد با یک فیلمی اومد تو و علی هم که مثل سواری که الاغش رو هی کنه از هال به آشپزخونه و از اینور به اونور هلم میداد و درخواستهای بنیاسرائیلی داشت! کلافه شدیم تا خداحافظی کردیم، محسن، علی بغل و دست به دست حسین جلوتر راه افتاد تا نبش کوچه، محل پارک ماشین، من با سه چهار متر فاصله پشت سرشون. داشتم نقهای خودم رو مرور میکردم که کشتن اینا منو. بعد یه لحظه قاب بسیار زیبا و حسرت انگیزی جلوی چشمم درخشید، پدر جوانی که پسرک موفرفریای توی بغل داشت و دست پسرک شش سالهای که سرش رو تا جای ممکن بالا گرفته بود و با لبخند شادی در مورد گربهی سر زبالهها باهاش صحبت میکرد، به دستش بود و داشتن نزدیک ماشین میشدن. اینا عزیزای من بودند در یک شب خیلی معتدل پاییزی وقتی هنوزم شانس دیدن ننهجان و آقاجانی رو داشتیم که مهرشون شانس زندگی و پشت و پناه ما بود. لبخند زدم، غم و خستگی از دلم رفت. شاکرم خدایا قدر لحظات رو چطور باید دونست؟ من رو همونطور شاکر و قدردان بگردون!
بعد از استیصال و بیچارگی اون روز، سه روز پر از انرژی داشتم. امروز با خودم فکر کردم من دوقطبیام!
امروز صبح که خواستم از خونه بزنم بیرون پر از خشم انفجاری بودم. شاید کُندی کارهای حسین، بیدار شدنش، دستشویی رفتنش، از دستشویی بیرون اومدنش، دوباره خزیدنش توی رختخواب ما، لباس پوشیدن و دل خون کردنش موقع پوشیدن کفشهاش و تمام مدت نق و ناله مامان مامان باعث شده بود نیاز به آرامشم تامین نشه، دیگه صدام با عصبانیت و بیحوصلگی و خشم بود که حسسسین! بپوش! حسسین بدو! حسین خودت دکمههات رو ببند و. حین همین اوضاع میخواستم خشمم رو کنترل کنم ولی مگه از اتوپایلت در میاومد! میروند و میرفت و منم میکشید با خودش. حسین میگفت مامان ازم عصبانی نباش، ببخشید. ولی واقعا اینطور مواقع حرصم بالا میگیره از کاراش. شب باید به زور بخوابونمش. موقع توی تخت رفتن تازه یادش میاد که کتاب بخونه، سوالات علمی از بابا بپرسه و هزار چیز دیگه، صبح اینطور پا میشه و بعضی وقتی فکر میکنم اگر خودم رو خفه کنم با این روتین ساختنم برای بچه خیلی راحتتر باشم!!
خُب غرهام رو زدم فکر کنم حالا بهترم. فقط اون بار خشمی که روی کول حسین سوار کردم نمیدونم داره کجا میره و ممکنه کجا و روی کول کی خالی بشه.
غزال میگه هر اتفاقی که میافته، برای بچهتون وای چه خوب» قضیه رو هم بگید. برق رفت، وای چه خوب میتونیم سایه بازی کنیم. وای چه خوب، چقدر همه جا آروم شد. و از اونجایی که من فرزند خودم هستم» وای چه خوبها رو برای خودمون هم باید ببینیم و بگیم. و البته این چیزیه که ذاتاً خودم هم جهت فکریم به همون سمته.
این مدت که تقریبا 16-17 روز اینترنت نداشتیم، اولین وای چه خوبش، آرامش بود. اینکه نه تو نه هیچکس دیگه اینترنت ندارین و انگار که سال 85-86 است که اینترنت خانگی یه چیز کمیاب بود و اینترنت موبایل که رسما وجود (به معنای بودنی که الان هست، اگر هم بود یک چیز مضحک بود) نداشت. زندگی وجوه دیگر خودش رو بدون سایهی سنگین اینترنت و وسوسه/ عادت چک کردن و وقت گذروندن و کار انجام دادن باهاش به آدم نشون میداد. معنای سرکار رفتن، وقتگذرونی با بچهها، کیفیت پخت و پز، همنشینی با همسر، مهمونی رفتن و. بیشتر به کلمات و تعاریفشون نزدیک شده بود، چون حتی اگر اینترنت موبایل و وایفای خونه و ویپیان اداره رو قطع کنی، ولی میدونی که هست و یک انتظاری حتی به سبکیِ یک شبح هر فعالیتت رو ناخودآگاه تحت تاثیر قرار میده.
وای چه خوب بعدیش، این بود که حداقل سه کتاب رو تموم کردم، کتابهایی که مدتها در صف انتظار و نیمخوانده بودند؛ انقدر بهشون نوک زده بودم که هر وقت تصمیم میگرفتم یکبار برای همیشه بخونم و تمومشون کنم، مثلِ یه غذای دستخوردهی سردِ از دهن افتاده به چشمم میاومدن و اشتهام کور میشد لعنتی. مردی به نام اُوه» فردریک بکمن ترجمهی فرناز تیمورازف که چند ماه پیش از فیدیبو خریده بودم رو خوندم، بعد بینایی» ژوزه ساراماگو که یه جورایی دنبالهی کوری» میشه سال 85 برای روز معلم برای مامان خریده بودم ولی الان توی کتابخونه خودمه و نشده بود بخونمش، ترجمهاش چنگی به دل نمیزد و مشکوکم به تعابیر و معانی که منتقل میکرد ولی درونمایهاش ارزش خوندن داشت، و آخر هم کتاب جزء از کل» استیو تولتز با ترجمهی فوقالعادهی پیمان خاکسار که از قبل از تولد علی توی لیست خوانش بود و هی هر دفعه یه مقدارش رو خونده بودم و نشده بود بود تمومش کنم. در مورد این آخری، هم فکر میکردم عیشم منقص! (و نه منغص) شده با این تیکه تیکه خوندن هم اینکه بخوام از اول شروع کنم به خوندن، جونم برنمیداشت همچین کاری رو. خوندم و حالش رو بردم. عجب کیفی! در مورد ترجمه هم فوقالعاده بودنش رو نه از این جنبه میگم که تخصصی چیزی از ترجمه میدونم، بلکه از این جنبه که معانی باریک و عموماً انتزاعی اینقدر روان و قابل فهم و پیوسته بودند که فکر میکردی لابد نویسنده در زبان اصلی هم همینها رو عیناً خواسته منتقل کنه.
خلاصه که وای چه خوب یا نیمهی پر لیوان یا جایی برای نفس کشیدن به سبکی دیگر این روزها این بود!
پ.ن: در مورد هر کتاب چیزهایی نوشتم که میخواستم توی اینستا بگذارم در ادامهی پستهای کتاب، ولی حسش نیست، وقتی هم چند روز از چیزی که نوشتی میگذره انگار اون مطلب برای خودت بیات میشه و دیگه دلت نمیخواد منتشرش کنی.
درباره این سایت